او مردیست ارام ....مرد رویاهای من .....پشت ان چشمان قهوای رنگ خشمگین مردیست مهربان وعاشق دستهایش یاداورعظمت وشکوه و میان ان بازوها میتوان ارامش را پیدا کرد بارهای بار راه رفتنهایش را به تماشا نشسته ام انگار هیچکس جز او در این خیابان قدم بر نمیدارد موهای مواجش یاد اورموجهای دریا ......و صدایش صدای جوی اب روان ................
نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۵ساعت
23:21 توسط Mr| |
محمد دلم برات تنگ شده بیشتر از هر وقتی نیاز به بودنت دارم ..............میدونم توهم مثل من دلخوری تو هم مثل من بغضتو میخوری نگاهت پر از حرفو درد دله ولی خب تموم میشه این فاصله دوباره مثل اون روزای قدیم که باهم تو بارون قدم میزدیم از احساس هم دیگه هض میکنیم زمین و زمانو عوض میکنیم
نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور ۱۳۹۵ساعت
13:24 توسط Mr| |
گاهی وقتا توی زندگی از کسایی نفرت پیدا میکنی که نسبت خونی باهات دارن و هرچقدر سعی میکنی ازشون دور بشی باز اونا رو اطراف خودت پیدا میکنی .................
دیشب که مادرم بانامردی تمام اونطر لحضه ی شادی منو به استرس عجیب مبدل کرد و صدای گوش خراشش توی ذهنم میپیچید دلم میخواست برم و تمام حرفهای 24سال زندگی رو براش بگم همیشه از اینکه مادر خوبی نداشتم که پشتم باشه ناراحت بودم ولی خب کاریش نمیشه کرددقیقا
توی همین لحضه که دارم مینویسم پر از حرف و دلتنگی پر از گلایه های کور و بسته هستم هرقدم که برمیدارم ذکر یا مهدی روی لبامه اقای خوبیها مهدی جان میشود نگاهی به ما بیندازی میشود دستهای خسته و پینه بسته ما را در دست بگیری
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت
13:3 توسط Mr| |